حسن مطلع
بنشینی بنشینم که صدای قلمت
پیچ در پیچ بپیچد به نمکزار غمت
که قلم در عطش دست تو خشکیده لبش
که مرکب شده بی تاب تو وپیچ و خمت
من پر از وسوسه ام یک شب طولانی را
بنشینی من و شعرم بچکیم از قلمت
وای دیوانه ی آن لحظه ی پر آشوبم
که دو بیت از غزلم سخت بریزد بهمت
من اگر شعر بگویم تو اگر بنویسی
یکشبه تا خود عطار شدن میبرمت
پای بگذار به شعرم که درین یکرنگی
رد پای تو قشنگ است صفای قدمت
این شعر را دوست شاعر خوب و خوش ذوقم اصغر صالحی توی همون روزهای اول آشنایمون برای من گفت که البته خیلی هم بدلم نشست و خوب دیدم که برای حسن مطلع اینجا بیارمش. به امید فرداهای بهتر برای اصغر عزیز.
